تبليغاتX
راز شمع
دست در دست باد.......گوش به آوای سکوت!
درود بر دوستان خوب و مهربانم


 امروز وبلاگ " راز شمع" را برداشتم و با تمام کم و کاستیهاش، یادواره های خوش و گاهاً سیاه

اما  بویژه دوستان خوب مجازی ام که در اینجا با آنها آشنا شده ام، منتقلش کردم به مکان تازه اش*.

با اینکه شاید خیلی کم اونجا چیزی بنویسم اما به هر حال نمیخوام که آدرسم بلاگفاباشه!

ازدیدن هرکدومتون شاد میشم، امید که بتونیم بازم،هرچند کمتر، اینجا دیدار تازه کنیم.


به خدا میسپارمتون

علا


* -http://bertonala.wordpress.com

+ نوشته شده در  2010/5/25ساعت 20:29  توسط علاء  | 

با سپاسی به بزرگی همه برگهای رنگارنگ پائیز


برای شما خوبان که همیشه و همه جا نماد پاکی و مهربانی هستید.


من خوبم ولی درگیر با روزمره ها.....که مجال سرکشی به بلاگستان نیز ندارم.


دوستتان دارم یکایکتان را............همیشه و هنوز!.

+ نوشته شده در  2008/12/7ساعت 11:46  توسط علاء  | 



+ نوشته شده در  2008/10/3ساعت 13:8  توسط علاء  | 

+ نوشته شده در  2008/9/13ساعت 11:24  توسط علاء  | 

+ نوشته شده در  2008/9/2ساعت 13:30  توسط علاء  | 


 

 

 

 

 

 

امیر رفت .... و هیچ فکر نکرد که ما، اینجا، تنها،

 

 در پریشانی تلفظ درها

 

برای خوردن یک سیب..........چقدر تنها مانده ایم !

 

* * *

 

یک هفته گذشت، هفته ای سرشار از اندوه و امید شاید!

 

تکان بود، خبر را میگویم، و ناباوری و امید به نادرستی آن.

 

بزرگترین درد من چگونگی بیان این حادثه بود، چگونه به

 

 همسر و فرزندانش بگویم که امشب از باز شدن چمدان

 

و تقسیم سوغاتی ها خبری نیست!!؟

 

کاسکوی خوش سخن و پرهیاهو نیز گوئی آگاه بود و سکوت

 

 پیشه کرده بود!

 

من حیران، آشفته و سرگشته اینجا نشسته ام و تیک تاک گذر زمان را

 

مزمزه میکنم.

 

امیر عاشق پرواز بود،و پرواز کرد،عکس روزی را میبینم که پس از اولین

 

 پرواز انفرادیش، به محض پیاده شدن از هواپیما، دوستانش سطلی آب

 

روی سرش خالی کردند، که از پریدن به غرور نرسد و نرسید.

 

و اکنون باز هم من،اینجا نشسته ام و با ناباوری از دست دادن عزیزانم

 

 

را به نظاره نشسته ام و نگرانم برای دوستانی که با نگریستن به

ژرفنای آینده،تلاش میکنند که امروز را به هشت روز پیش تبدیل کنند،که

 

امیر هنوز روی زمین بود ، کیهان، مسیح، فرخ و شهریار را میگویم !

------------------------------

پینوشت:

سپاس از همه عزیزانی که اینجا و در زندگی غیر مجازی با حضور فیزیکی یا معنویشان گذر درد را بر من و

همسر و فرزندان امیر آسان تر کردند.

 

 


+ نوشته شده در  2008/8/31ساعت 14:24  توسط علاء  | 



زندگی گاهی سیاه است، سیاه !

با ضرباهنگی سنگین

هنگامی که در انتظاری !

در انتظار یک لیست ، شاید!

لیست بازماندگان یا کشته شدگان سقوط یک هواپیما !

+ نوشته شده در  2008/8/25ساعت 10:29  توسط علاء  | 

تا حالا پیش اومده برات که در ابتدای روز، سحرگاه، به درون

 

فنجان قهوه بنگری و بی اختیار اشک از چشمت جاری بشه؟

 

دل گاهی تنگ میشه، بدون سبب و شاید برای هیچکس و

 

هیچ چیز ، و این خود فاجعه س!

 

مثل هنگامی که یه کودک گریه میکنه، میدونی که یه جاش درد

 

میکنه اما نمیتونه بهت بگه، و این آزار دهنده س!

 

خلاصه اینکه، این ناآگاهی از اینکه چته یا چه میخوای کلی

 

برام ناخوشاینده.

 

پی نوشت: اینهمه مقدمه واسه این بود که بگم نمیدونم

 

چه مرگمه!

 

تازه این در حالیه که دیشب 2 تا پیامک داشتم که:

 

برو ببین ماه چه قشنگه! و دیگه اینکه شاملو با آوای بیهمتاش

 

میگفت: ....بی نجوای انگشتانت فقط .- و جهان از هر

 

 سلامی خالیست.

+ نوشته شده در  2008/8/17ساعت 12:7  توسط علاء  | 



با درود

...و سپاس از همه شما دوستان مهربان ،که ابراز محبت هایتان را فراموش نمیکنم.

من تهران هستم، از اهواز برگشته ام و سبب کم حضوریم مشکلی ست که برای یکی از دوستانم

پیش آمده و در کنار او بودن برای من بسیار ضروری!

پس از این روزهای پر همهمه، باز در کنار شماها خواهم بود....... !

---------------------------------------------------------------------------------------------------
تا حالا پیش آمده که یادتون بره یه چیزی رو کجا گذاشته اید ، مثلاً عینک ، و بعد بخواهید

بهش زنگ بزنید که بفهمید کجاست!؟  مثل وقتی که گوشی موبایلتون رو  .......!


+ نوشته شده در  2008/8/8ساعت 14:40  توسط علاء  | 



اینجا ، تهران، 40 درجه و اندی، و اینقدر گرم و کثیف ،

 

اهواز با چیزی نزدیک به 60 درجه و واقعاً قابل تحمل!

 

( 60 درجه رو با ابزار اندازه گیری لیزری مشخص کردیم

 

که در ارتفاع 2 متری زمین و در سایه انجام شد.....اما

از اعلام رسمی پرحیز میشه چون ادارات و مدارس باید

 

تعطیل بشن!)

 

توی ساعات بیکاریم رفتم و قدم زدم، خیابونا،آدما،

 

فروشگاهها و کلاً اهواز رو دیدم.

 

پرسشهاتو با کمال میل پاسخ میدن، جنوبیهای خون گرم

 

و مهربون رو میگم،با لبخند باهات برخورد میکنن و بر عکس

 

مردم تهران عصبی و بد اخلاق نیستن!

 

 

رانندگی تو خیابونای اهواز ساده تره و مشکل کمتر


 پیش میاد و از این بوق زدن های هیستریک و این ویراژهای

 ناشی از عصبیت خبری نیست!

 

توی فرودگاه با وجود تاخیر 2.5 ساعته یه پرواز، واقعاً فقط

 

یکی دو نفر کهبومی هم نبودند دادو بیداد راه انداخت بودند.

 

 

 

 

خلاصه اینکه، با اینکه تو مدت کوتاه نمیشه در این خصوص

 

 نظر داد، اما از اونجا که جاهای مختلفی رو دیدم-چه اینجا یا

 

 اونور مرز- میشه یه نمره خوب به اهواز واهوازیها داد! اصلاً

 

 دور از جون شما که میشنوید اگه بخوامزن بگیرم شاید برم

 

اهواز! یا آبادان!

 

مریم حالا میخنده، ولی باور کنبد که بیشترین چیزی که دیدم

 

 مغازه عینک فروشی بود،حالا بیا پیدا کن دمپائی ابری هارو!!!

 

 

پی نوشت: میدونین که آبادانیهای قدیمی به چراغ عقب

 

 اتومبیل میگن " بک لیت" !؟

 

حالا کی میتونه بگه به چراغ جلوی ماشین میگن چی؟

 

+ نوشته شده در  2008/7/23ساعت 16:42  توسط علاء  | 





+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 11:20  توسط علاء  | 


+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 11:56  توسط علاء  | 



فیلم Reservation Road رو ببینید

انگار چندین حس رو ریختی توی مخلوط کن و با یه ..................

اصلاً چیزی نمیگم، فقط اگه تونستین ببینیدش!



البته اونای که طرفدار رئیس کیمیائی یا کارهای مهران مدیری هستند،

بخودشون زحمت ندن بهتره!

------------------------------------------------------------------------------------------------
ادامه......

هنرپیشه ها:
Joaquin Phoenix
Mira Sorvino
Jennifer Connelly
Mark Ruffalo
کارگردان :  Terry George  که هتل رواندا یکی از کارهای خوبش بود.

اینها شاید برای یافتن فیلم کمکتون کنه.....من بزبان آلمانی دارمش که

فکر نمیکنم زیاد کمکی بهتون بکنه!

   



+ نوشته شده در  2008/6/29ساعت 10:30  توسط علاء  | 

 

داشتم میرفتم سر خیابان ویلا کمی قهوه بخرم، بین

 

راه یه کتابفروشی دیدم و رفتم یه نگاهی به کتابها

 

بیاندازم.

 

یه کتاب دیدم بنام چلو خورش که عکس روش یه

 

پیتزا بود.....حدس زدم که عکسش به نظر گرافیست

 

قشنگتر بوده و چاپ شده روی جلد.بگذریم.....

 

یه مرد مسن با کیف دستش آمد توی کتابفروشی و از

 

 پسر جوان که داشت با مبایلش موزیک !!! گوش

 

میداد  پرسید که میتونه کتابشو برای فروش اونجا

 

بزاره؟ پاسخ هم با بی تفاوتی نه !!! بود....

 

بیرون با مرد مسن همگام شدم، از شعرهای کتابش

 

برام خواند و با لحجه لری توضیح داد که با چه تلاشی

 

این دیوان را به چاپ رسانیده، که از محضر استادانی

 

چون مهرداد اوستا و مشفق کاشانی سود برده و ....و..

 

نیمساعتی با هم گپ زدیم و درد دل کرد و سپس

 

زیر سایه درختی، خسته، کتابی از کیفش درآورد و

 

 روی  صفحه اولش شروع کرد به نوشتن: تقدیم به

 

نور چشمم علا..... و امضا کردو بدستم داد.

* * *

 

دیوان درخشان  سروده صمد عبدالمالکی

 

نگاهی بآن بیاندازید....اگر از کتابخانه ای گذر کردید.

 

چروک های خسته پوست آفتاب خورده این کشاورز

 

کهنسال را شاید در لابلای ورقهای دیوانش نبینید

 

فریاد دل پر دردش را اما....شاید!

---------------------- --------------------------- ------------------------------- --------------


در جوانی بیش از این گنج سخن بریاد بود

 

     لیکنم دل با هوس در پنجه صیاد بود

 

را را گم کرده میدیدم بپای خویشتن

 

 گرچه ره بر دیگران از هر نظر آباد بود

 

سست حالی کرده بودم از تهیدستی خویش

 

 با چونبن وضعی مسیرم خالی از امداد بود

 

دست من کوته بد از دامان این چرخ بلند

 

   هرکه  را  دیدم  بکار  خویشتن  استاد بود

 

جای آبادی ندارد این دل دیوانه ام

 

   حاصل عمری جوانی دائماً بر باد بود

 

حالیا باید بنالم همچو بلبل در قفس

 

 چونکه با اندیشه هایم نی توان آزاد بود

 

عشق ورزیها نمودم لیکن از هجر نگار

 

 هر دمم از بی نوائی شغل دل فریاد بود

 

از عزیزانم بغیر از غم نبردم لذتی

 

 تا سرشکم بر تراب از چرخ بی بنیاد بود

 

در بهاران گر بر قصد گل ز آواز هزار

 

 در طرب ناید چو من هرکه دلش ناشاد بود

 

 

  ایدرخشان کی روا باشد چونین افسردگی

 

 در جوانی تا به پیری این چه عدل و داد بود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 23:9  توسط علاء  | 

 

نه....من نیستم...! نمیتونم یه روز رو به" مادر" اختصاص بدم

 

 و با دادن شاخه گلی یا بوسه ای بهش بگم که امروز بیادشم

 

 و میخوام زحمتهاشو جبران کنم.

 

*    *    *

 

اصلاً دلیل منطقی برای این نظرم ندارم اما حس به من میگه

 

 که نمیشه! همین، به همین سادگی.

 

میشه هر روز یا اقلاً هر ازگاهی به او نشان داد که میدونیم

 

چه تلاشی میکنه، که میفهمیم با چه توانی برای ما حضور داره

 

و نشون بدیم که آگاهیم که کارهاش رو با هدیه دادن و

 

روزی را به او نسبت دادن نمیشه جوابگو بود و جبران کرد.

 

"روز مادر" چه 25 آذر ، چه امروز و چه هرروز دیگه فقط

 

میتونه یه بهانه باشه که مثلاً : جارو برقی رو از دستش بگیریم

 

یه چای یا قهوه براش درست کنیم، باهاش بریم پارکی،

 

 جنگلی یا جائی که دوست داره، ناهار رو یا براش درست

 

کنیم یا ببریمش رستوران، ظرفها رو امروز ما بشوریم و از

 

 همه مهمتر...بهش لبخند بزنیم، همون کاری که اون همیشه

 

میکنه!

 

روزی براش بسازیم متفاوت با 364 روز دیگه زندگیش و

 

در انتهای روز وقتی که براش یه آهنگ قدیمی، از اونها که

 

 زمان جوانیش گوش میداده میزاریم، کنارش مینشینیم و

 

دست خسته شو میگیریم و موهای خاکستریشو نوازش

 

میکنیم و آروم گونه شو میبوسیم و تو گوشش زمزمه میکنیم:

 

سپاس برای بودنت.....همین !

 

 

پی نوشت: انهائیکه مادرشون به هر سببی- کنارشون نیست

 

یادشون باشه که بحث بر سر  "مادر"  من یا تو نیست،

 

از "مادر" میگیم ...که همه جا وجود داره، حتا اگه توی

 

شناسنامه ما اسمی ازش نباشه !یا حتا اگه به زبان ما حرف نزنه!

 

+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 10:6  توسط علاء  | 

 

11سال پیش دوست خوبی رو از دست دادم، همسن بودیم و از

 

پیچ و خمهای زندگی همدیگه خبر داشتیم. " ایرج" در زمره دوستهائی

 

بود که اجباراً انتخابش نکرده بودم(اونجوری که توی محیط های دور از

 

 ایران ما ایرانیها باهاش درگیریم) و باهاش راحت بودم.

 

بیماری و رفتنش کلاً دو هفته به درازا کشید و گذشته از اینکه حیرت،

 

اندوه خشم و سردرگمی رو برای من بهمراه داشت، یه اندیشه تازه رو

 

هم به من پیشکش کرد.

 

اگه من هم فردا نباشم پس کی و کجا باید از این زندگی لذت ببرم؟

 

از فردای رفتن "ایرج" تمام ادکلن های گران قیمت رو که در یه

 

چمدان نگهداری میکردم و برای موقعیت های استثنائی ازشون

 

استفاده میکردم، بیرون آوردم و چیدمشون روی قفسه توی حمام که

 

هر روز صبح  بکار بگیرمشون.این حکم شامل لباسهای گران

 

 قیمت نیز شد و این حرکت بشکل نمادین آغاز یه دگرگونی بود که

 

 هنوز هم در زندگی من مشاهده میشه و موجب شد که ارزش هر

 

لحظه رو در خود اون لحظه درک کنم.

 

نتیجه ش شده اینکه اگه بخوام توی خیابان گریه کنم.....خب میکنم، اگه

 

یه دختری زیبا رو ببینم که توی خیابون ویلا در نهایت زیبائی خرامان

 

انرژی مثبت از خودش متساعد میکنه، میرم بهش میگم و ازش تشکر

 

 میکنم که برای من یه روز زیبا رو خلق کرده و اگه حس کنم که میخوام

 

 

دیگه توی سویس زندگی نکنم....بسادگی پا میشم میام ....

 

 

اینها همه برای من- نتیجه اون تکانی بود که رفتن "ایرج" بمن

 

 داد و بینش تازه ای رو ، دیدگاه نوینی رو برام بارمغان آورد که مسیر

 

اندیشه و فلسفه "چرائی" زندگی رو برام دگرگون کرد.

 

پس از این ماجرا هر لحظه فکر میکنم که شاید فردا نباشم، که فردائی

 

 نباشد، و من باید از زندگی خودم نهایت سود را ببرم.

 

 بزرگترین استفاده رو از لحظه هام میکنم و افتادن هر برگ،وزش

 

نسیم، خیره شدن به ماه،لبخند زدن به بچه ها و گوش دادن به

 کهنسالان برام مفهوم تازه ای داره و لذتی بزرگ بهمراه میاره.

 

عشقبازی با مواد خوراکی، بو ، رنگ و موسیقی و کتاب و فیلم را

 

(حالا جادو لبخند میزنه)مهم میدانم...... ...پس نمیتونم پروانه جون-

 

افسوس بخورم که کاری را انجام نداده ام !

* * *

 

 

پس نوشت: این نوشتار ادامه کامنتی بود که برای خاتون خاتونا

 

گذاشته بودم.

 

 

پی پس نوشت: بخاطر گل روی پروانه جون ، اینبار رو بهتون رحم

 

کردم و با خط خودم ننوشتم که طفلی بتونه بدون کمک خاتون خانوم

 

 دیلماجباجی از پس خوندنش بر بیاد.

 

 

 بخاطر استاد کیشلووسکی هم که شده، تریلوژی پس نوشت:

 

 خاتون ...مگه میشه عاشق رنگ زرد نبود؟

 

+ نوشته شده در  2008/6/18ساعت 1:56  توسط علاء  | 


+ نوشته شده در  2008/6/14ساعت 8:23  توسط علاء  | 



ترجمه اش میشه یه چیزی تو این مایه ها:


برای یکدیگر حضور داشتن ..........برای همدیگر بودن!

البته منظور وقتیه که بهم نیاز داریم، وگرنه خیلی وقتا یه زن و شوهر تمام وقت

کنار همدیگرن ولی این نمیدونه که اونیکی دردش چیه یا چی میخونه و چی

میخوره!

حضور داشتن هنگام نیاز، بهترین اثر رو روی روحیه انسانها میزاره،

اینکه حس کنن تنها نیستن و کسی هست که............

ببخشید.....خودم هم میدونم که منظورم رو نمیتونم بیان کنم، هنوز تحت تاثیر

فیلمی که دیدم هستم:

things we lost in the fire

با حضور عالی هنرپیشه مورد علاقه ام، بنیسیو دل تورو، ......همین!

کاش میشد برخی حسهارو منتقل کرد!!!  




+ نوشته شده در  2008/6/2ساعت 8:25  توسط علاء  | 

 

وقتی دیروزم با امروز و فردام با پریروز تفاوتی نداشته باشه پس چرا اینهمه تلاش برای .....!؟

 

 

خوب میام کاری میکنم که امروزم دگرگونه باشه.....

 

 

کتاب سخنان بزرگان رو باز میکنم و یه جمله زیبا رو پیدا میکنم و ....خودشه دیگه.....منم حالا میتونم

 

 

مثل همون بزرگ سخنگو یه کار خوب رو انجام بدم و روزم بشه روزستان!

 

 

نه ننه....! به این سادگی هام نیست! افکار دیگران رو نشخوار کردن که نشد کار! مثل پیتزا سفارش دادن که

 

 

 نیست، کسی از مواد خوراکی با تلاش یه چیزیرو تهیه کنه و تو زنگ بزنی و بعد بیست دقیقه با موتور

 

 

بیارنش در خونه ات!

 

 

شعار دادن که همیشه راحت بوده، عملی کردن حرف و رسیدن به آرزوست که شق القمره!

 

 

زندگی رو باید تجربه کرد، لمس کرد و چشید. یه وقتاس که از خودمون چند گامی فاصله میگیریم

 

 

و میبینیم که ای دل غافل، همون کاری رو کردیم یا حرفیرو زدیم که چند روز پیش رفته بودیم

 

 

رو منبر و در مورد نگفتن و انجام ندادنش سخن میپراکندیم!

 

 

کاش میشد که ما آدما از خود عزیز و محترممون آغاز میکردیم و گامی برای دگرگونه کردن زندگی

 

 

بر میداشتیم! نه اینکه دگرگون کنیم....نه ! دگرگونه اش کنیم!

 

 

من گاهی روزهای بیشمار توی این تهران بی درو پیکر رانندگی کردم، بدون بوق زدن! مگه میشه؟

 

 

بین خطوط رانندگی کردن، آدمها رو همون جوری که هستن، پذیرفتن، به پرسشهای بچه ها پاسخ دادن،

 

 

کنار وایسادن و به مردم فرصت پیاده شدن از مترو رو دادن، و.....و.....و.........................

 

 

گاهی هم میشه به کسی زنگ بزنی، پیامکی بدی، یا دستی رو بگیری و گیسوئی رو نوازش کنی و بگی:

 

 

میدونی دوستت دارم؟

 

 

هم روز خودت قشنگ میشه و هم مال اون! تازه اقلکاً امروزت با دیروزت که مثل برج زهر مار

 

 

بودی کلی فرقیده!

 

روزتون خوش...........................




 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/5/22ساعت 7:17  توسط علاء  | 

 

 

این واقعیتی ست،حقیقتی شاید، که ما در پی آنی هستیم که دست


نیافتنی ست ،گویا!

 

سالها پیش آهنگی شنیدم بنام out of touch

 

یه آهنگ دو صدائی بود از  Hall & Oates که اون روزا خیلی به ذهنیت

من میچسبید

 

 

جوری که ورداشتم با خط درشت نوشتمش روی حاشیه بالای شیشه


ماشین یکی از بچه ها که باهاش تو تهران پارس ژست میگرفت....


(و نمیدونست معنیش چیه)!!!!


 

امروز صبح پس از بیدار شدن دریافتم که خواب شیرینی دیدم، هنوز


 

داشتم مزه مزه ش میکردم، در حین دوش گرفتن-که بهترین موقعیت


برای فکر کردن به مسائل فلسفیه-


 

 

دیدم که...آره به خدا....همین دست نیافتنی بودن پدیده ها ست که


منو تحریک میکنه، که موجب میشه یه پدیده دارای ارزشی بیش از


آنچه که باید، باشد!


 

گاهی مبارزه، تلاش برای بدست آوردنش... و گاهی هم با آگاهی از


 

دست نیافتنی بودنش میشه باهاش کنار اومد، اما من همینجوری


دوستش دارم:


 


 

پدیده ای که کنارته، لمسش میکنی،حسش میکنی.....اما میدونی که


دست نیافتنیه!


 

بچه های عزیز و مهربون حالا ....بیابید خرمالو فروش را!!!!!

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 


+ نوشته شده در  2008/5/11ساعت 8:19  توسط علاء  | 

برای دوستی ها خاتون،آتنا، پروانه و سمانه ها.........و همه خوبانی که بودنشان در خط و واژه برای من تداعی نمیشود دوستانی که حضورشان یا آنچنان فیزیکی ست، که در مترو هرازگاهی کنارم مینشینندو با من گپ میزنند ویا چونان اثیری ، که سایه وار در پیچ و تاب موج آسای زندگی با همفکریشان آرامش را برایم به ارمغان میاورند. مفهموم راستین دوستی ست، آنچه که ما نیاز داریم و من بسیاری از شخصیتهای بلاگکده را میشناسم،در این میان، قهوه مینوشیم،همکاری در زمینه حرفه ای داریم اندوه با در آغوش کشیدن هم،تقسیم میکنیم آنچه را که میتوان و باید با دیگری در میان گذاشت واژه تلطیف آنی ست که در برابر چشمانم است، برابر پارسی اش را نمیدانم، اما این آن حس زیبا و سبکی ست که با اندیشیدن به شما دوستان در خویش میبینم با سپاس برای هر قطره محبتتان، که از آن دریا ها دارم و به امید روزی که همه ما بسادگی بتوانیم سر هر گذر، در ازای لبخندی، یک مثقال دوستی، پیچیده در نسیم را از دست مهربان فروشنده ای به پیشکش بگیریم.......و آن را پس از بوئیدن به کودک فال فروشی که دستانش کبره بسته بدهیم مهتاب امامزاده طاهر روی نیمکتهای دانشکده حقوق دانشگاه تهران با نابرابری ها در چالش است، هنوز  سپاس برای بودنتان، اینگونه بودنتان!
+ نوشته شده در  2008/5/7ساعت 8:46  توسط علاء  | 




میخواستم در مورد " دریا دادور" بیشتر بدونم ...که این لیست رو دیدم.

شما هم ببینید که به چه کسانی میشه و باید افتخار کرد.


http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_famous_Persian_women


+ نوشته شده در  2008/4/4ساعت 15:17  توسط علاء  | 





+ نوشته شده در  2008/3/21ساعت 23:19  توسط علاء  | 




روز را، سال را ، با آرامش آغاز کردم

 

من، سه تار، خلوت و یاد دوست

 

مادرم نیز از دریچه قاب عکس، مرا مینگریست

 

تنها چه کم بود؟

 

شاملو.........که میگفت:


 

کجا میروی

 

 با تو هستم ای رانده حتا از آئینه

 

ای خسته حتا از خودت

 

کجای این همه رفتن راهی به آرزوهای آدمی یافتی؟

 

کجای این همه نشستن جائی برای ماندن دیدی؟

 

سربه راه

 رو به نمیدانی تا کجا

 

 چرااطاقت را با خود میبری؟

 

خلوت کوچه هارا چرا به باد میدهی؟

 

 یک لحظه در این

 

 تا کجای رفتن بمان!!!!





+ نوشته شده در  2008/3/21ساعت 0:1  توسط علاء  | 

 

در آستانه یک دگرگونی هستیم. زندگی ، بدون دخالت ما دچار دگرگونی میشود.

 

زندگی برون، طبیعت و جهان اطراف ، چون هر سال، لباس بر میکندو به

 

 جامه تازه آراسته میشود، شکوفه های سفید و صورتی از همین حالا بشارت

 

 فرا رسیدن بهار را زمزمه میکنند و بوی خوش تحرک و تلاش را میتوان در هوا

 

تنفس کرد.

 

 

خانه ها تمیز و "تکانده شده" بوی تازگی میدهند. جنب و جوش بیش از همیشه

 

است و انسانها حس تازه ای را در خویش تجربه میکنند، حس تغییر!

 

انتظار هم هست، که چه خواهد شد؟! فردا، سال جدید و آینده!

 

گاه اندوه نیز، آنجا که جای عزیزی ، خنده مهربانی و چهره آشنائی خالیست و

 

آنجا که یک صندلی سر میزی نشان از نبودن کسی میدهد! اینها همه، اما بخشی

 

است از زندگی و روندی که برابرش نتوان ایستاد!

 

بهار و نوروز همزمان میایند و رنگ تازه ای به فردایمان میدهند و من......

 

کوته نگاهی دارم به دیروزم، به سالی که در آستانه وداع است....و نتیجه میگیرم.

 

تلاشم بسیار بیشتر بود از آنکه در فرای مرزها ، هر سال از خود نشان میدادم و

 

پاسخ کمتر! به نتیجه رسیدم اما بسیار کند تر و با هرز بسیاری توان !

 

خرسندم اما، هنگامی که به مقایسه میپردازم، راحت بودم و توانستم راه به پیش

 

ببرم و پایه های فردای بهتری را استوار کنم.

 

و بلاگستان، با تمام زیبائیهایش(بدون هیچگونه زشتی یا نکته ای منفی!!) بخشی

 

مهم بود از سال پیش من! دوستانی که هرکدام در جای خود خوب و عزیز بودند

 

و لحظه های زیبائی برایم مهیا کردند.برخی از آنها را حضوری شناختم

 

که در زمره دوستان خوبم جای گرفته اند و با همه این دوستان، با خوشیها و

 

دردهاشان، با لذت ها و اندوهشان همگام بودم و بسیار از آنها فرا گرفتم.

 

سخن کوته که ، آرزوی فردائی شیرین، زندگی آرام و سالی پر از مهر و فراتر از

 

هر چیز، تندرستی این دوستان برایم بینهایت مهم است....آری تورا میگویم

 

که در حال خواندن این نوشتاری و چه مجازی ، چه واقعی، دوست

 

گرامی من هستی و موجب شدی که در انتهای یک سال، با خود بیاندیشم

 

 که آمدن و ماندنم تصمیم درستی بود.

 

 

یکایک شمارا میگویم:

 

بهارتان خجسته

 

نوروزتان پیروز

 

دلتان پر عشق

 

 

و لبهایتان آغشته به لبخند

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/17ساعت 21:29  توسط علاء  | 


 

بهانه ای بیش نیست، این گریز کوتاه، دستاویزی ست



که دمی-هر چند کوتاه- با شما دوستان خوبم گپی زده باشم.



دیشب پس از مدتهادو سه ساعتی وقت یافتم، خسته از کارهای



آلوده به روزمرگی،انگار نیاز داشتم که به فیلم، به دنیای خیال



روی بیاورم، و آوردم.



"عشق سالهای وبائی" کار بسیار با ارزش "گابریل گارسیا مارکز"



که پارسال ساخته شده و ....



بینهایت مرا جذب کرد، شاید چون تشنه بودم و چند گاهی از فیلم

دور بودم،یا چون چونین و شاید چونان!



اما واقعیت این است که ساخت زیبا و روان فیلم، صحنه های زیبائی



که گاه به تابلوی نقاشی میزد و بیان لطیف و یکدست فیلم مرا گرفت



و لذت بردم و با بازیگران،همراه، حس کردم، و دیدم و تجربه کردم.



داستان عشق است و چون همیشه پیچیده و آکنده از خم و پیچ!



روایت وفاداری و دوام است، روایت گام برداشتن بر خلاف مسیر



عادی زندگیست و اینکه انسان خواهد توانست تمام تابو ها و منع های



کلیشه گونه را در هم بشکند و در انتظار آن باشد که میخواهد.



و داستان زیبائی عشق است ، اگرچه از دیدگاه جامعه عادی هر حرکتی



مفهوم دیگری دارد و معنای عشق-که اینجا با دیوانگی همگام است-



با کلیشه های روزمره فرسنگها فاصله دارد.



این روزها، که غیر از وبا میبایست با بسیار دیگر دست و پنجه نرم کرد



و عشق راستین را باید در لابلای کتابهای کهنه جستجو کرد،

دیدن این فیلم

 را به آنانکه عاشقند، پیشنهاد میکنم....ببینیدش که زیباست....ساده و ....

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/11ساعت 23:43  توسط علاء  | 

 

برای بازگو کردن برخی حسها ، هنوز ، تصور میکنم که به واژگان ویژه ای نیاز هست.

دوستت دارم را میتوان به همین سادگی و با آمیزه ای از حس به دیگری بگوئی

اما کاش میشد که بین دوست داشتن برادر، مادر یا آنکه عاشقش هستی(اگر باشد!) فرق

بگذاری، آنهم با واژه ها، نه با نشان دادن(که میتوان)!

 

چند روز پیش برای انجام کاری مهم، سفری دو روزه داشتم به کرمانشاه. از ابتدای ورودم

،از فرودگاه به محل کار رفتیم و تا انتهای شب که برای خوابیدن به خانه برگشتم، حس قریبی داشتم

نیاز داشتم که گوشی تلفن را بردارم و به مادرم بگویم : نگران نباش من سالم رسیدم!

حالت انتظارش را به گونه ای راستین حس میکردم، و این حس از چهار سال پیش همیشه با من است، بویژه هنگامی که از ایران میروم، به محض رسیدن نیاز برداشتن گوشی و دادن خبر رسیدن را در خود

حس میکنم...تا به امروز.

وجودش را گاهی در کنارم حس میکنم و هرازگاهی با او درددل میکنم.....بیاد آنوقتها که زنگ میزد و

میپرسید که چرا ناراحتم ؟ و از هزاران کیلومتر فاصله حس میکرد که مشکلی دارم.

امروز سالگرد رفتن اوست ، چهارمین سالیست که نوروز را باید بدون او به سر کنیم و هنوز

با همان قدرت حضورش را در کنارم حس میکنم.

آری میتوان کسی را فرای مرزهای شناخته شده دوست داشت.

 

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 22:2  توسط علاء  | 

 

 

با درود به دوستان خوب و مهربونم

و با پوزش از اینکه چند وقتی بیخبرتون گذاشته بودم.

سبب چیزی نیست جز تراکم خیلی زیاد کار و ...چند روزی اعتصاب لپ تاپم که از نیمه شب

تونستم ویندوز آلمانی رو روش نصب کنم و....

اینو به عنوان یه پست نگاه نکنید، میام و  سر صبر براتون مینویسم

اگه یه کم بار کار سبک بشه!....میشه...باید بشه!

به یاد همتون هستم..... 

+ نوشته شده در  2008/2/10ساعت 23:53  توسط علاء  | 

 

 

دوست عزیزی(پروانه) در پست تازه اش به نکته ای  باارزش اشارت داشت و با

 

زیبائی و سادگی عشق را به قلم کشیده بود.

 

با نوشته پروانه برآن شدم که من نیز در این راستا چند خطی بنویسم.

 

هفته پیش به دیدار دوستی رفتم، بی خبر، چون همیشه، و حال پدرش

را جویا شدم که از ده سال پیش، به سبب سکته مغزی، بدون هشیاری

در بستر است و خانواده اش او را تیمار میکنند. پاسخ داد که چند روزیست

حالش به وخامت نهاده و یکی از پزشکانش داروئی تجویز کرده که باید

امشب به او تزریق شود.

 

با هم به بیمارستان رفتیم و از پزشک دیگرش پرسیدیم که ایرادی ندارد؟

ایشان با حیرت گفت که این دارو با حضور پزشکی باید تزریق شود!

زیرا تزریق آن شاید موجب ایست قلبی شود!

 

و قرار بر این شد که پدر دوستم را به بیمارستان منتقل کنیم.....و

حال اصل مطلب:

 

بخانه رفتیم که اورا آماده کنیم، در همین حال میشنیدم که با محبت و

آرام در حال جابجا کردن پدرش که نه توان حرف زدن دارد و نه نیروی

حرکت دادن جسمش را، میگوید: عزیزم، پدر جونم، قربونت برم ،

فدات شم ....و بر دست و بازویش بوسه میزدو با لطافت پیشانیش را لمس

میکرد.حیرت زده به این جریان مینگریستم و سرشار بودم از تلطیف!

 

میدیدم که چگونه با احتیاط اورا حرکت میدهد و برای جلوگیری از

سرماخوردنش در فاصله بین اتاق تا حیاط- که آمبولانس در آنجا

منتظر بود- با چندین پتو او را پوشانید و......

ارزش و بزرگی این رفتار، مرا به آنزمانی بازگرداند که در آلمان،

خبر رفتن مادرم راشنیدم.....و حسی که نمیخواهم کسی تجربه اش کند و

آرزوی در کنارش بودن و لمس دستش هنگامی که.............

امروز اما، میدانم که عزیزانی که در کنارمان هستند، صرف نظر از چگونگی

بودنشان،شاید فردا نباشند و ما در حسرت نگاه مهربانشان تا مدتها به افسوس

ترکه شماتت را بر اندیشه خسته مان بکوبیم که چرا چونین نکردیم و چونان

نشد؟!

 

.....و پروانه جان، تو بی پدر گرامیت در جوارت، و من بدون حضور فیزیکی مادرم

زیر این سقف، میدانیم که آنها همچنان اینجا و در کنارمان هستند و این عشقیست که فاصله هااز پس آن برنخواهند آمد.

 

یاد بگیریم که لمس دستی، واژه پر از مهری، مهربان نگاهی از سوی ما میتواند

کاشتن لبخندی را بر لبی موجب شود و دلی را که شادمان به دوست داشتن

میاندیشد.

 

باشد که فردا، فرداها، برای امروزمان افسوس نخوریم، شاید!.......

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/19ساعت 17:7  توسط علاء  | 


 

به سبب گرفتاری زیاد ، نمینویسم.

اما امشب فایل صوتی یکی از پست های پیشینم را که در تاریخ پنجشنبه ۲۴ آبان

با نام: آه چه بیتابانه میخواهمت" نوشته بودم ، با صدای گرم "شاملو" ی جاودان

اینجا به دوستان پیشکش میکنم.

برای داونلود کردن این فایل زحمت رفتن به این سایت رو بکشید!

http://www.4shared.com/file/34730220/402d5d01/hajme_.html

با امید به ................هرانچه که دلتان را شاد میکند.

 

 

 


+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 22:56  توسط علاء  |